يک روز بد





با سلام
از همون دیروز صبح که پاشدم تا یه کم تو اینترنت کارامو انجام بدم و یه ساعت بعدش
پاشم برم کنکور ارشد ولی وقتی دیدم که کامپیوتر و اینترنت دارن بازی در می یارن
متوجه شدم که امروز از اون روزاست اما به هر حال هر طور شده بود پست دیروزو نوشتمش
و فرستادمش و حدودای ساعت 5.30 زدم بیرون تا سر وقت به علم وصنعت برسم .و چون بخش
اول کنکور8.30 شروع می شد ودرهارو یه ساعت جلوتر می بستند (عجب نظمی؟) و از سوی
دیگه مسیر زیادی رو باید از دهکده تا رسالت طی می کردم به همین خاطر همون صبح زود
زدم بیرون تا نکنه دیر برسم

...
وسطای راه بود ولی من اصلا دلهره دیر رسیدن که نداشتم.چون به موقع بیرون زده بودم و
از سوی دیگه قبل از بیدار شدن یه خواب توپ توپ دیدم که بهم خیلی انرژی داده بود و
اونقدر انرژیش هم زیاد بود که حتی صبحانه هم نخورده بودم ولی وقتی که نزدیکای
دانشگاه رسیدم متوجه شدم که اون انرژیه داره تموم می شه، از شما چه پنهون چون از
گشنگی داشتم می میردم
..
خلاصه دم دانشگاه که رسیدیم آقا عجب شلوغ بود و از طرف دیگه من چقدر حال کردم ،چون
اکثر دوستامو دیدم و کلی کیف کردم و دلم براشون تنگ شده بود به اندازه یه بیت و پس
از سلام و احوالپرسی و گفتن چطوری اینا و گفتن خوبیمینا رفتیم یه چیزی نزدیکای
دانشگاه خوردیم و پس از مدتی درا واشد و ما هم سریع رفتیم تا نکنه یه وقت درارو
ببندند و یه وقت سر امتحان به ما صندلی نرسه و مجبور شیم سر پا وایسیم یا اینکه می
ترسیدیم درارو ببندند و ما هم تا سال بعدش هی بخونیم
پشت درای بسته عاشقی دل شکسته داره هوای ... با تو
خلاصه رفتیم و پس از مدتی دانشکده مخصوص خودمون که صندلی ما توش بود رو پیدا کردیم
و رفتیم نشستیم و به انتظار شروع امتحان موندیم ولی عجب خلوت بودا چون به جز من
،فقط و فقط یکی دیگه اونجا بود که فکر می کنم خودم بودم و به همین خاطر چون یه کم
خوابم می یومد حتی با اون یه نفر هم حال صحبت کردن نداشتم

آقا نشستیم و نشستیم تا اینکه یه کم جمعیت زیاد شد و در حالی که ما هنوز هیچ کس تو
اتاق ما نبود تا برگه پخش کنه و مراقب باشه.مسئول حوضه رفت پشت میکروفون و پس از
سلام و صلوات و خیر مقدم گفتن شروع کرد به گفتن قوانین
آقا موبایلت روشن باشه به عنوان تخلف می گیریم
آقا اگه هر کی تو اون خونه های بالا علامتی بزنه پدرشو در می یاریم
آقا تستا دو بخشه یکیش حدود 140 تاست و از 8.30 تا 11.30 و اون یکی 160 تاستو از 3
تا ...
خلاصه بعدش از مراقبین محترم خواست که برگه های نظر سنجی رو بین ما پخش کنه ولی ما
هنوز بی مراقب بودیم
پس از مدتی باز مسئول حوضه از مراقبا خواست که برگه های نظر سنجی رو جمع کنند ، در
حالی که ما هنوز بی مراقب بودیم
هنوز یه کم نگذشته بود که مسئول حوضه از مراقبا خواست تا برگه های پاسخ رو پخش کنند
و ما هم هنوز بی مراقب بودیم و انگار اصلا ما وجود نداریم
یه کم که از یه کم قبلی گذشت مراقبه شروع به توضیح دادن در مورد نحوه پاسحگوئی به
پاسخنامه کرد و ما هنوز مراقبمون هم نیومده بود تا حتی برگه بهمون بده
آقا یه کم هم از دو کم قبلیه گذشت و مراقبه همینطور داشت می گفتو و جلو می رفت که
من دیدم ای بابا الانه که بیچاره شیم و به همین خاطر طوری که همه بچه ها بشنون
گفتم:
بابا یکی بیاد میکروفونو از دست این بابا بگیره چون اینطور که ایشون داره تند تند
جلو می ره الان میگه که دانشجویان محترم خسته نباشید و برگه هارو تحویل داده و جلسه
را ترک کنید و چون ما هنوز برگه نداشتیم به ما بگن: پس برگتون کو ؟ و خلاصه یقمونو
بگیرن
اما خدارو شکر کار به اونجاها نکشید و یکی آفتابی شد تا آسمون ابری دل مارو گرم کنه
برگه هارو دادو ما شروع کردیم به عذاب کشیدن .چشمتون الهی که اینروزو نبینه
آقا عجب سخت بود.به هر سوال که نگاه می کردی می دیدی که از هر 4جواب تستی ، هر 5
تاش هم درسته و من مونده بودم که کدومشو بزنم
خلاصه پس از سه ساعت عذاب سرم تو برگه بود که یهو دیدم برگه غیب شد
سرمو بالا آوردم و دیدم که بابا برگه غیب نشده، مراقبه چون خیلی عقدی ای بود ،حتی
نگذاشت تا جواب آخرین تستو که اشتباه بود پاک کنم و تو دلم به اینهمه فرهنگ که
فوران می زد از ته دل اونقدر خندیدم که گریه م گرفت

حوالی نهار بود که ما رفتیم یه چیز کمی بخوریم ولی اونقدر کم خوردیم که من تا اون
موقع از زندگیم هیجوقت به یاد ندارم که اینقدر پرخوری کرده باشم
ساعت سه که شد ما نمازمونو خونده بودیمو و تو سر صندلیمون بودیمو امتحانو دادیمو و
سوار ماشین شدیمو توماشین که بودیم

بچه مایه دار بزنم ماشینتو داغون کنم
من که یه کم خواب بودم چشمامو باز کردم که بگم مگه من چیکاره بیدم که می خوای
ماشینمو داغون کنی که تازه فهمیدم یارو اصلا با من نیست چونکه
اولا با اینکه قیافم یه کم غلط انداز بود ولی اصلا به بچه مایه دار نمی خورد
دوما من اصلا ماشین ندارم
به همین خاطر تازه فهمیدم راننده ای که من توش نشستم از یه جوون دیگه ناراحت شده که
می خواست حقو رعایت کنه ناراحت شده و می خواد 206 ش رو داعون کنه ولی خالی می بست
چون اینکارو نکرد
خلاصه از فرجام رسیدیم رسالت ولی من هنوز هم همه جا رو چارخونه میدیدم که همینکه
یکی رو دیدم که لباس چارخونه پوشیده ‌تندی ازش فرار کردم.چون می ترسیدم بگه بیا منو
حل کن
سوار ماشین شدمو و دیدم که یه خانمی اومد کنارم نشست و از همون اول رفت تو نخ من
و یه کم هم موفق هم شد و سر کلاف حرفو که گرفت می خواست تا تهش بره و به بهانه
اینکه من هم ارشذ شرکت کرده بودم .گفت که
اِ؟ شما هم ارشد شرکت کردید؟
بله
چه تفاهمی؟چون همسایه کوچه بالائی ما هم ارشد شرکت کرده

ولی آخر سر هر کاری کرد نتونست مخ منو بزنه.چون بعد از اون همه تست جواب دادن من
اصلا دیگه مخی نداشتم که بخواد بزنه یا نزنه
به همین خاطر تو دلم بهش گفتم:
خانوم مگه شما برادر و پدر ندارید که به پسر مردم گیر میدید و پاشدمو اومدم خونه
خلاصه تا رسیدم خونه خوابیدم تا امروز ساعت 1.30 که الانه پاشم و اینارو بنویسم تا
رو وبلاگ بذارم و بعدش کارا ی اینترنتیم رو انجام بدم
موفق باشيد

/ 0 نظر / 8 بازدید