نـــقـــا شـــی خــیـــالــــی

با سلام خدمت تمامی دوستان عزیزم

اینروزا به خاطر خسروی خوبم بدجوری حالم گرفتس واصلا حوصله نوشتن ندارم .اما سعی می کنم چیزی بنویسم که به دردتون بخوره.البته سعی می کنم

نه اصلا بذارید یه قصه خیلی کوتاه برای شما تعریف کنم

یکی بود یکی نبود .توی یه کشور بزرگ با آدمای مهربون یه پسری بود که کدخدای دهکده سبز بود .این کدخداهه خیال می کرد که خیلی بارشه و می تونه که آدمارو بشناسه و هیچوقت سیاه سیاست نمی شه اما یه روز تو گرمای خرداد فهمید که خیلی نفهمه

و تا فهمیدن خیلی فاصله داره

حالا قضیه از چه قرار بود؟

یه روز تو دهکدشون یه انتخابات شد و اکثر مردم به یه نفر رای دادند  اون یه نفر هم شد همه کاره اونجا و قول دادکه کاری کنه کارستون .قول و قول و قول هی پشت هم و مردم هم که هر بار می خواستند بگن که قول قبلیت چی شد اون یه قول جدید می داد

و همینطور چهار سال گذشت

اما قبلش اینو بگم که کدخدای دهکده سبز چون شناختی از اون یه نفر نداشت بهش رای نداد ولی وقتی تو تلویزیون دیدش اولش پشیمون شد که چرا به اون رای نداده  ولی

آره می گفتم و از اونجا که مردم دهکده ساده و مهربون بودن باز هم دوباره بهش رای دادن

و تو این بین هم یه مسابقه کاریکاتور برگزار شد و کدخدای دهکده سبز هم یه کاریکاتور کشید اینطوری

یه خونه کشید که پایه و ستونش تو دلای مردم بود .آجرش از عشق و درختاش از محبت بود و بالای خونه هم یه تابلو گذاشت و توش نوشت

نهاد ریاست جمهوری

 و توی اون حیاطش یه شمع کشید که داشت آب می شد و روی شمعای آب شده  نوشته شده بود آزادی

و درست از چند روز پیش کد خداهه تازه فهمیده که عجب آدم خری بوده که یه تقاشی خیالی کشیده

و از اون روز به بعد بود که تصمیم گرفت هیچوقت تصمیم نگیره

امین جان نیما جان و حمید جان ممنون از لطف شما

حق یار همه شما عزیزان

/ 0 نظر / 17 بازدید