با سلام

با یاد خدا وبلاگم رو شروع می کنم و امیدوارم که همه شما منو در این راه کمک کنید.بطور کلی من قصد دارم تا در مورد هر مسئله ای بنویسم.از عشق و عاشقی بگیر تا شیوه های تجارت الکترونیکی و سایتهای مناسب.اما از همه بیشتر به طنز علاقه بیشتری دارم .به نظر من تاثیری که یک مطلب یا تصویر طنز بر ذهن خواننده داره بیشتر از یک حرف جدیه و اصولا من معتقدم که افرادی که تو عالم طنز هستند حتی جدی تر از دیگران هستند .چون یه طنز پرداز زمانی می تونه یک طنز خوب و جدی درباره مشکلات موجود در جامعه یا هر جای دیگه بنویسه که با دیدی جدی به اونا نگاه کنه .شاید داستان ذیل نمونه خوبی در اینمورد باشه:
یه روز یه آقائی می ره پیش یه روانکاو و می گه جناب دکتر من نمی دونم چرا هر کاری می کنم نمی تونم از ته دل بخندم و واقعا خوشحال باشم که دکتر پس از صحبت کوتاهی با اون مرد و کسب آگاهی از حال اون تصمیم می گیره تا براش چند تا جک یگه تا وضعیت روحی اونو بطور دقیق تری شناسائی کنه.

به همین خاطر شروع می کنه به گفتن جکهائی که طوری ساخته شده بود که هر کسی یکی از اونا رو می شنید از خنده روده بر می شد و لی هر چقدر که تعداد جوکها بیشتر و با مزه تر می شد امید دکتر هم به خندیدن اون مرد کمتر.به همین خاطر دکتر تصمیم می گیره که برای خندوندن اون مرد براش فیلمهای خنده دار بگذاره ولی بعد از مدتی که فیلمهارو می گذاره می بینه که همون نتیجه قبلی رو داد .

ولی یه هم یه راه تازه به فکرش می رسه و رو به مرد می گه: آهان من راه حل مشکلتو ایندفعه دیگه فهمیدم .اگه تو می خوای از ته دل بخندی برو به این آدرسی که تو کاغذ می نویسم.چون یه سیرک خارجی جدیدا اینجا اومده که تو اون سیرک یه دلقکه که دارای شهرت جهانیه و کاراش و صحبتاش طوریه که هر کس با دیدن یا شنیدنش از ته دل روده بر می شه و مطمئنم تو هم اگه امشب بری پیشش از ته دل روده بر می شی که در این لحظه مرد رو به دکتر می کنه و می گه آقای دکتر من همون دلقکه هستم.

بگذریم

از این به بعد می خوام یه داستان دنباله دار بسیار بسیار زیبا برای شما بگذارم ولی در ابتدا بگم که این داستان عاشقانه بسیار زیبا نوشته من نیست

ستاره
(قسمت اول )
خسته و كوفته از آخرين امتحان تجديديهاش بر ميگشت . ولي ته دلش خوشحال بود .خودش هم نميدونست چرا.از كوچه پس كوچه هاي تنگ محلشون به طرف خونه حركت كرد.كتاب فيزيكش كه زياد هم نو به نظر نميرسيد در دستش لوله شده بود.خسته بود ...از همه چيز ...از همه كس ... تصميم داشت چند روزي رو در تنهايي به آرامش از دست رفته اش برسد.آرامشي كه از آخرين روزهاي تابستون سال پيش هرگز به سراغش نيومده بود. در حاليكه بي اعتنا جلوي پاشو نگاه ميكرد آروم آروم قدم ميزد.صداي كلاغها اون موقع ظهر براش عجيب بود.موهاي لخت و بلندش بروي پيشوني بلند و چشمان قهوه ايش ريخته بودند.موهايي كه براي نگه داشتنشون جنگها با آقاي ناظم كرده بود. كوچه هايي كه وارد آنها مي شد يكي يكي باريكتر مي شد و سرانجام آخرين كوچه .كوچه اي چهار پنج متري كه جوي آبي از وسطش رد ميشد. به محض اينكه وارد كوچه شد در خونه اي كه نبش كوچه بود باصدايي كه معلوم بود سالهاست از عمرش ميگذره باز شد. پسرك انگار كه منتظر اين اتفاق بوده به دو چشم مشكي اي كه از لاي در مشخص بود لبخند زد.در كم كم بازتر ميشد. صدائي از پشت تر گفت : چطور دادي ?
هي ....
هي يني چي ?قبول ميشي ?
نميدونم ...
در باز شد....
بيا تو...
تنهايي ?
آره ...
پسرك داخل شد... ورودش درست مانند اولين بار بود...اون روز خوب يادش بود. روزي كه بد شروع شد ولي پايان خوبي داشت .درست نه سال پيش .يادش ميومد كه : تو يكي از روزهاي بحبوحه شيطنت يك پسر بچه هشت ساله ، با توپ زده بود به سيني اصغر آقا ميوه فروش محله و وقتي ديده بود گلابي ها يكي يكي افتادن زمين و رفته بودن زير دست و پا له شده بودند بجاي اينكه معذرت خواهي كنه ، هرهر خنديده بود.اصغر آقا هم افتاده بود دنبالش .اونم كه اين لحظه ها براش تكراري شده بود پا گذاشته بود به فرار. داخل همين كوچه شده بود و درست مثل امروز دخترك چشم مشكي در رو براش باز كرده بود.

بدو بيا تو ...
....
از دست كي در ميرفتي ?
اصغر آقا ..
چرا?
توپ رو شوت كردم .خورد به گلابي ها.گلابي ها ريختن .
خندم گرفت .يارو افتاد دنبالم .
...
اسمت چيه ?
ستاره .

تا قبل از اون روز چيزاي زيادي ازش نميدونست .فقط ميدونست دو سال ازش كوچيكتره . يه خاطره مبهم و سياه هم از خيلي وقت پيشها يني زماني كه سه چهار سال بيشتر نداشت داشت .تا اونجايي كه يادش ميومد يه روز سرد زمستوني بود. صداي شيون و زاري كه از كوچه ميومد تا خونه اونا هم ميرسيد.دورتادور خونه سر كوچه رو پارچه هاي سياه پوشونده بودند.وقتي از مادرش پرسيده چي شده در جوابش گفته بود: حيووني مادرش رو هم ازدست داد...

يادش ميومد كه ميگفتن پدرش كارمند راه آهن بوده . وقتي ستاره سه چهار ماه بيشتر نداشته پدرش يه روز كه نگهبان قطار بوده سرشو از قطار مياره بيرون كه جلوي قطار رو ببينه كه سرش با يه تير كنار ريل برخورد ميكنه و ضربه مغزي ميشه و ميميره . از اون وقت ديگه با مادرش و پدربزرگش كه بابايي صداش ميكردند زندگي كرده .تا اينكه مادرش هم از سل ميميره و ستاره براي هميشه تنها ترين دختر اون محله ميشه . بابايي پدربزرگش رو چند بار بيشتر نديده بود.پيرمردي شصت هفتاد ساله بود با قامتي شكسته و خميده ،صورتي چروكين و سياه درست مثه دستهاي سياهش . ستاره بهش گفته بود كه هميشه توي تاريكي صبح زود از خونه خارج ميشه و شبها دير وقت برميگرده . خودش هم گاه گاهي شبا بابايي رو ديده بود.با يه چراغ زنبوري كوچيك و يه شيشه و يه ظرف . ميگفتن گردو ميفروشه ...از دستهاي سياشم ميشد تشخيص داد. خوب يادش بود باباش هر وقت كه نمره بدي ميگرفت با اشاره به زندگي بابايي بهش ميگفت :درس بخون كه اينجوري نشي ..
* * *

بااينكه اونروزاصغر آقا يه گوشمالي حسابي عليرضارو داده بود ولي هيچ وقت خاطره خوب اونروز رو فراموش نميكرد اون روز و روزاي ديگه ستاره و عليرضا فقط براي هم يه همبازي دوران كودكي نبودن ....بلكه اگر هم كسي براي هم نبودن لا اقل ميتونستن حرف دل هم رو بفهمن . * * *

عليرضا داخل شد.

بابايي بهتره ?پاش خوب شد?

ميگه كه بهترم ....نميدونم ..احساس ميكنم خيلي عذاب ميكشه ...

...
حياط كوچيك و ساده و بي آلايش اونجا هميشه براش مثه بهترين جاي دنيا جلوه ميكرد.با اون حوض فيروزه اي كوچيك شيش ضلعي كه هميشه توش دوتا ماهي سرخ كوچولو بودش زندگي كرده بود..بزرگ شده بود....عشق رو فهميده بود و مهمتر از همه ستاره رو شناخته بود... يادش ميومد ستاره هميشه بهش ميگفت اين ماهي بزرگه توئي و اونكي كوچولوئه منم ...

كنار حوض با هم نشستن .
لاغر شدي ستاره ?..
...!
ولي هنوزم خوشگلي ...
ستاره دست عليرضا رو گرفت .
عليرضا تو چهره اش دقيق شد تا بار ديگه تك تك جزئيات ستاره رو ببينه ....

ادامه دارد....



با این شعر که از خودمه مطالب امروزو به پایان می برم

تنهائی

چشمان ستارگان زیادی را دید

ولی دلم یکی را پسندید

اما آن یکی هم واله شهابی شد

و آن شهاب ستاره ام را تند و برق آسا با خود برد

و اینک من و خاطرات تو و تنهائی

با هم تنها هستیم

و امروز ای شب من از تو بیزارم

زیرا که همرنگ روزگارمی

ولی ای روز تو را دوست دارم

زیرا که همرنگ رویاهای منی

موفق باشید >

/ 0 نظر / 15 بازدید